محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
545
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
باشد . ديودل - يعنى سخت دلاور و دلير . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت ديودل باشيم و برپاشيم جان * كان پرى ديدار ديدار آمدست و بمعنى تاريك دل و جاهل نيز به نظر رسيده « 21 » . داخول - [ بضم خاى معجمه ] دارفزين باشد كه بر در سلاطين از چوب و سنگ « 1 » سازند و آن سكوئى « 2 » باشد كه به جهت نشستن بسازند « 22 » . دشپل - [ بضم دال و كسر باى فارسى ] گرهى « 3 » كه در ميان گوشت و پوست مردم پديد آيد و به عربى غده گويند « 4 » و در فرهنگ دشتپيل « 5 » آورده كه معنى تركيبى آن بد گره باشد چه دشت ، بد و پيل و پيله ، گره باشد و مخفف ساخته دشپل مىگويند * . دغل - يعنى مكار و حيلهگر ، مثالش شيخ سعدى گويد : بيت « 6 » برو شير درنده باش اى دغل * مينداز خود را چو روباه شل و زر و سيم ناسره را نيز گويند . مثالش هم او فرمايد « 23 » : تا چه خواهى خريدن اى مغرور * روز درماندگى بسيم دغل « 7 » و در فرهنگ بمعنى مكر و حيله نيز آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى خاشاكى كه در مطبخ و حمام سوزند نيز آمده « 24 » . درامل - [ به راى مهمله و ميم ، به وزن تغافل ] نام محلى است كه شراب بغايت خوب از آن آرند « 25 » . مثالش « 8 » سراج قمرى گويد : مى دراملى اى جان بيار تا بخوريم * كه سوى آب درامل زخاك تشنهتريم داخل - [ بضم خاء ] همان داخول مرقوم و در فرهنگ بمعنى درگاه « 9 » آورده ، خسرو گويد :
--> ( 1 ) « الف » : سنگها . ( 2 ) « س » : بيكوئى . ( 3 ) « س » « الف » : كه هر . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) « الف » : دشتبيل ؛ « س » : دستنل . ( متن از « ب » است ) . ( 6 ) « س » ندارد . ( 7 ) « س » : دخل . ( 8 ) كلمه از « ن » است . ( 9 ) « الف » : آدرگاه . ( 21 ) در برهان معنى سخت دل و بيرحم نيز دارد . ( 22 ) در برهان بمعنى علامتى كه صيادان در صحرا نزديك دام نصب كنند تا صيد از آن بترسد و بجانب دام راهى شود و نيز بمعنى مترس نيز آمده است ، مرادف داخل . ( 23 ) يعنى : سعدى . ( 24 ) در برهان بمعنى دردى و لاى هر چيز اعم از شراب و آب نيز باشد . ( 25 ) اين لغت در برهان نيست و در معجم البلدان و حدود العالم نيز درامل ، نام محل ديده نشد .